بیا! عزیزم ! تا ابد مرا مقهور بدار.

برای این که انتقام زن را از جنس مرد کشیده باشی ، قلب مرا محبوس کن.

اگر بتوانم این ستاره ی قشنگ را به چنگ بیاورم !

سلسله ی پر برف البرز را به میل و سماجت خود از جا حرکت بدهم !

اگر بتوانم جریان باد را از وسط ابرها ممانعت کنم,

آن وقت می توانم به قلبم تسلط داشته ، این سرنوشت را که طبیعت برایم تعیین کرده است تغیر بدهم...

ولی قدرت انسان ، به عکس خیالاتش محدود است..!!

من همیشه از مقابل گل ها مثل نسیم های مشوش عبور کرده ام , قدرت نداشته ام آن ها را بلرزانم .

در دل شب ها مثل مهتاب بر آن ها تابیده ام , نخواسته ام وجاهت آسمانی آن ها پنهان بماند

کدام یک از این گل ها میتوانند در دامن خودشان یک پرنده ی غریب را پناه بدهند ؟!

من آشیانه ام را ، قلبم را ، روی دستش می گذارم...

کی می تواند ابرهای تیره را بشکافد ، ظلمت ها را بر طرف کند و ناجورترین قلب ها را نجات بدهد ؟

“عالیه”، تو ! تو می توانی...

می دانی کدام ابرها ، کدام ظلمتها ؟

شب های درازی بوده اند که شاعر برای گل موهمی که هنوز آن را نمی شناخت خیال بافی می کرده است .

ابرها موانعی بوده اند که مطلوبش را از نظرش دور می کرده اند

آن گل تو بودی . تو هستی . تو خواهی بود

چه قدر محبوبیت و مناعت تو را دوست می دارم .

گل محجوب قشنگ من...!!!



تاريخ : سه‌شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٧:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : ۩ آفتاب ۩ | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.