مدت ها بود ندیده بودمش.

از آن وقتی که آن اتفاق,آن آتش سوزی شوم ظاهر زیبایش را خراب کرده بود از همه گریزان شده بود

همین دیروز تو راه پله ها بهش بر خوردم

_ دخترم کجایی ؟

چرا اصلا تو چشم نیستی؟

اون موقع ها همیشه تو کارهای پرورشی بهم کمک می کردی.

وقتی سرم شلوغ بود فرشته همیشه یه گوشه کار رو می گرفت یادته؟؟

پس حالا چرا...

.

سرش رو انداخت پایین!

گفتم: می دونی که به جای دختری که ندارم , دوستت دارم...

نگام کرد خندید ورفت کلاس!

.

.و امروز فرشته با لبخند وصدای رسا سر صف شعری درباره غدیر خوند  وهمه کف زدند.

اومدم تا اینجا شادیم رو به تحریر بکشم

خدایا ممنونم!!!!

.

پ.ن :گاهی یه جمله,فقط یه جمله کافیه که آدمها رو ازپیله تنهایی وسکوت بیرون بکشه..محبت وتوجه رو از هم دریغ نکنیم !!



تاريخ : چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢ | ٩:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : ۩ آفتاب ۩ | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.