یادت هست :
آن غروب داغ مرداد
همان وقت که نشسته بودیم دو سوی حوض کاشی,
تو آشکارا، سرخوش از خنکای یک لیوان دوغ معطر و طعم نعناع.....
و من پنهانی٬ دلخوش به حضور تو .....

بی اعتنا به من با نگاهی آویخته به شاخ و برگ رقصان درخت سیب،
زیر لب زمزمه میکردی...............
گفتم : برای چشمک سیب ها میخوانی ؟؟؟؟!!!!


گفتی : سیب ها دل ندارند ..
اخم کردم و نگاهت کردم
خندیدی و نگاهم کردی
گفتی : حسود!!!

بودم ...
دلم سکوت می خواست
گمانم آن لحظه تو خوب میدانستی که همه را می خواهم
همه حواست را٬ نگاهت را٬ همه همه بودنت را
و داشتی انتقام تمام دوستت دارم هایی که نگفته ام را میگرفتی
آن روز هر دو مغرور٬ سرسخت٬ هرگز اعتراف نکردیم ..

این را که تو بی تاب اقرار من به بی قراری بودی و من بی قرار شنیدن علاقه تو


حالا هم باز نشسته ایم رو به روی هم لب حوض کاشی،در یک غروب خنک پاییز
این بار نه تو آواز میخوانی و نه من حسادت میکنم
هر دو آموخته ایم که:

عشق بی تفاوت به غرور ما ،
راه خودش را در پیچ و خم زندگی پیدا می کند ..



تاريخ : دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٦:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : ۩ آفتاب ۩ | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.