دیالوگ های ماندگار

خسرو شکیبایی می گفت:


بعضی وقت ها یکی طوری می سوزونتت
که هزار نفر نمیتونن خاموشت کنن،
بعضی وقت ها یکی طوری خاموشت میکنه
که هزار نفر نمیتونن روشنت کنن.
زمانه ایست که خیلی چیزها آنطوری که بود یا باید باشد نیست

/ 62 نظر / 74 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پــــــــویا

چند روزیست دلــم میــل ِ زیــارت دارد باز حس می کنم این قلب، حرارت دارد واژه در واژه برای تــو غـزل میگویم بیـت بیـت غـزلـم عرض ِ ارادت دارد بی جهت نیست کـه قلبـم بـه کبـوتـر هایت چنـد سالیست کـه احساس ِ حسـادت دارد نیستــم لایق ِ دیــدار تـــو، امــا آقــا چشم هایـم بـه تمـاشـای تـــو عـادت دارد آه ! دلتنگ ِ تـو ام، بـاز مـرا دعـوت کن چند روزیست دلــم میــل ِ زیــارت دارد . . . طیبه عباسی[گل]

تسبیح

سلام. ان الله معنا...خدا با ماست...پس بی خیال دیگران

پــــــــویا

اسم خود را حذف کردم از صف اهدای عضو قلب عاشق ها که دیگر قابل پیوند نیست ..... علی صفری[گل]

پــــــــویا

از پشت تریبونِ دلم عشق چنین گفت : «محبوب تو زیباست، قشنگ است، ملیح است» اعضای وجودم همه فریاد کشیدند : «احسنت صحیح است، صحیح است، صحیح است» ملک الشعرا[گل]

پــــــــویا

گاهی خیال میکنم ازمن بریده ای! بهترزمن برای دلت برگزیده ای؟ ازخودسوال میکنم ایاچه کرده ام؟ درفکرفرومی روم ازمن چه دیده ای؟ فرصت نمیدهی که کمی دردل کنم... گویاازین نمونه مکررشنیده ای... ازمن عبورمیکنی ودم نمیزنی... تنهادلم خوش است که شایدندیده ای... یک روزمی رسدکه دراغوش گیرمت!!! هرگزبعیدنیست,خداراچه دیده ای [گل]

محمد

کاش میشد زندگی تکرار داشت . . . لااقل تکرار را یکبار داشت . . . ساعتم برعکس . میچرخید و من . . . برتنم میشد گشاد این پیرهن . . . آن دبستان ، کودکی ، سرمشق آب . . . پای مادر هم برایم جای خواب . . . خود برون میکردم از دلواپسی . . . دل نمیدادم به دست هر کسی . . . عمر هستی ، خوب و بد بسیار نیست . . . حیف هرگزقابل تکرار نیست! ! !

محمد

زندگی رقص نجیبی ست که از چشمه ی بودن، جاریست رقص یک شاپرک بازیگوش لای یک دسته گل رز معطر در باغ . . . رقص ِ یک نغمه ی آرام ِ اذان… که شبی باد میان من و این قبله پراکنده کند . . . رقص کِرمی شب تاب که شبیه تپش ِ خورشید است . . . زندگی شعر نجیبی ست که در دفتر ِ اندیشه ی این گنبد ِ دَوار پر از قافیه است . . . چه کسی گفت خدا شاعر نيست…..!!!!!!!

پــــــــویا

در خواب ، جمال یار خود می دیدم وز باغ وصال گلی می چیدم مرغ سحری زخواب بیدارم کرد ای کاش که بیدار نمی گردیدم .... ابوسعید ابوالخیر[گل]

پــــــــویا

هیچ چیز در طبیعت برای خود زندگی نمیکند رودخانه ها آب خود را مصرف نمیکنند درختان میوه خود را نمی خورند خورشید گرمای خود را استفاده نمیکند ماه ، در ماه عسل شرکت نمیکند گل ، عطرش را برای خود گسترش نمیدهد نتیجه : زندگی برای دیگران ، قانون طبیعت است . . .[گل]