قصه سیب

می توانند با هم هم قافیه شوند :

سیب و فریب

همه با هم میگوییم : سییییییییییییییییییییییییییب …

و دوربین های عکاسی را فریب می دهیم

تا پنهان کنیم آن اندوه موروثی را پشت این لبخند مصنوعی …

/ 21 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پویا

دو چیز را همیشه از یاد ببر؛ - به کسی خوبی کردی - کسی به تو بدی کرد.

پویا

اما سیب خوشگلی هم هست ها یاد شعر زیر افتادم باغ باران خورده می نوشید نور لرزشی در سبزه های تر دوید او به باغ آمد درونش تابناک سایه اش در زیر و بم ها ناپدید شاخه خم می شد به راهش مست بار او فراتر از جهان برگ و بر باغ سرشار از تراوش های سبز او درونش سبزتر سرشار تر در سر راهش درختی جان گرفت میوه اش همزاد همرنگ هراس پرتویی افتاد در پنهان او دیده بود آن را به خوابی ناشناس در جنون چیدن از خود دور شد دست او لرزید ترسید از درخت شور چیدن ترس را از ریشه کند دست آمد میوه را چید از درخت سهراب سپهری

شهرام

ما ز هر صاحب دلی یک رسته فن آموختیم عشق از لیلی و صبر از کوه کَن آموختیم گریه از مرغ سحر ، خود سوزی از پروانه ها صد سرا ویرانه شد ، تا ساختن آموختیم

pouya

هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم و هنگامی تشنه آتش شدم، که در برابرم دریا بود و دربا و دریا ..!

پویا

سیب تا حالا 3تا کار مهم کرده!! اول حوا رو گول زد، بعد نیوتن رو از خواب بیدار کرد، و در آخر نظر آقای استیو جابز - رئیس کمپانیAppLe - رو به خودش جلب کرد

ذکریا

تنها کسی که لبخند مرا خواست عکاسم بود که او هم پولش را گرفت[گل]

پویا

لبخند بزن؛ برآمدگی گونه هایت توان آن را دارد که امید رفته را بازگرداند، تجربه ثابت کرده است که گاه قوسی کوچک ، میتواند معماری بنایی را نجات دهد ... [گل]

پویا

" هیچ گاه " به خاطر " هیچ کس " دست از " ارزشهایت " نکش؛ چون ... زمانی که آن فرد از تو دست بکشد؛ تو می مانی و یک " منِ " بی ارزش ...!

پویا

بخوان به نام زندگی سروده های بی ریا و دعوتت نمی کنم خودت به سادگی بیا..! که من خزان خانه را پر از جوانه می کنم برای خنده رو شدن تو را بهانه می کنم..! [گل][گل][گل]

پویا

دختر سیبی است؛ که باید از درخت سر بلندی چیده شود؛ نه در پای علف های هرز ...! [گل][گل][گل]