زندگی

زندگی ست دیگر...

همیشه که همه رنگ‌هایش جور نیست ،

همه سازهایش کوک نیست ،

 باید یاد گرفت با هر سازش رقصید ،

حتی با ناکوک ترین ناکوکش،

 اصلا رنگ و رقص و ساز و کوکش را فراموش کن،

 حواست باشد به این روزهایی که دیگر برنمی گردد،

به فرصت هایی که مثل باد می آیند و می روند و همیشگی نیستند ،

به این سالها که به سرعت برق گذشتند،

به جوانی که رفت،

میانسالی که می رود،

 حواست باشد به کوتاهی زندگی،

 به زمستانی که رفت ،

 بهاری که دارد تمام می شود کم کم،

 ریز ریز، آرام آرام، نم نمک...

 زندگی به همین آسانی می گذرد.

ابرهای آسمان زندگی گاهی می بارد گاهی هم صاف است،

بدون ابر بدون بارندگی.

 هر جور که باشی می گذرد،

روزها را دریاب..

/ 33 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ارمغان

ارزش بودنت را همیشه از اندیشه یک لحظه نبودنت میتوان فهمید

ارمغان

همــه چــیـز بــا تــو شــروع شــد ! امــــا ... هــیـچ چــیـز بــدون تــــو ... تـمــام نـمـی شـــود... حـــتـی ... هــمـیـن دلــتـنـگــی هــای مـــن

ارمغان

میان آن همه الف و ب مشق عشق دبستان... آنچه در زندگی واقعیت داشت خط فاصله بود...

ارمغان

در امید به رویم بسته بود و بسته تر شد صدای قلب من امشب خدایا آهسته تر شد ز دست آشنایان خسته بود و خسته تر شد دلم دیگر نگوید قصه های عاشقانه از آن بی مهری یار و از این رنج زمانه زبان دل بسته بود و بسته تر شد دلم لبریز از غم،چنان پاییز از غم چو مینای شکسته،خون ز دل می ریزه از غم خدایا سرد و تاریکه دگر کاشانه ی دل کسی جز غم کجا سر زد بر این ویرانه ی دل چه شبهایی که غم مهمان من بود تا سحر شد نمی بینم وفا در جمع مشتاقان دریغا نمی پاشد ز هم دنیا چرا دیگر خدایا به درگاهت چه کردم اشک و آهم بی اثر شد؟

پــــــــویا

کلبه ای می سازم پشت تنهایی شب زیراین سقف کبود که به زیبایی پروازکبوترباشد چهارچوبش ازعشق سقفش ازعطربهار رنگ دیوار اتاقش ازآب پنجره ای ازنور پرده اش ازگل یاس عکس لبخند تورا می کوبم روی ایوان حیاط تا که هرصبح اقاقی ها را با توسرشارکنم همه دلخوشیم بودن توست وچراغ شب تنهای من، نورچشمان تواست کاشکی درسبد احساسم، شاخه ای مریم بود عطر آن را با عشق توشه راه گل قاصدکی می کردم که به تنهایی تو سربزند توبه من نزدیکی وخودت می دانی شبنم یخ زده چشمانم در زمستان سکوت گرمی دست تو را می طلبد

پــــــــویا

من آمده ام فاتح دنیای تو باشم تا گام نخستین به بلندای تو باشم تو قله ی برفی و نفس گیر تر از مرگ می خواهم از این دامنه هم پای تو باشم با من؛ که تو آغوش اگر واکنی امروز مصلوب شوم بر تو؛ مسیحای تو باشم با شاعر در بند جنون تو گرفتار می سوزم و می سازم اگر جای تو باشم خورشیدَمی و عادت هر روزه ام این است؛ یک پنجره مبهوت تماشای تو باشم مهدی فرجی[گل]

پــــــــویا

کاش ... باورت نشود ... چقدر » دوستت دارم « ...! تا ... تمام عمر ... آن ... را ... به » تو « ثابت کنم ...!!

پــــــــویا

» زندگی « ... جریان دارد ... حتی ... در جوهر خودکارم ... که ... تنها بلد است ... از » تو « ... بنویسد ...!!!

لیلاخانوم

این واقعیت زندگیست کاش بفهمیم حیلی زود دیر می شود