یک عاشقانه زیبا

یادت هست :
آن غروب داغ مرداد
همان وقت که نشسته بودیم دو سوی حوض کاشی,
تو آشکارا، سرخوش از خنکای یک لیوان دوغ معطر و طعم نعناع.....
و من پنهانی٬ دلخوش به حضور تو .....

بی اعتنا به من با نگاهی آویخته به شاخ و برگ رقصان درخت سیب،
زیر لب زمزمه میکردی...............
گفتم : برای چشمک سیب ها میخوانی ؟؟؟؟!!!!


گفتی : سیب ها دل ندارند ..
اخم کردم و نگاهت کردم
خندیدی و نگاهم کردی
گفتی : حسود!!!

بودم ...
دلم سکوت می خواست
گمانم آن لحظه تو خوب میدانستی که همه را می خواهم
همه حواست را٬ نگاهت را٬ همه همه بودنت را
و داشتی انتقام تمام دوستت دارم هایی که نگفته ام را میگرفتی
آن روز هر دو مغرور٬ سرسخت٬ هرگز اعتراف نکردیم ..

این را که تو بی تاب اقرار من به بی قراری بودی و من بی قرار شنیدن علاقه تو


حالا هم باز نشسته ایم رو به روی هم لب حوض کاشی،در یک غروب خنک پاییز
این بار نه تو آواز میخوانی و نه من حسادت میکنم
هر دو آموخته ایم که:

عشق بی تفاوت به غرور ما ،
راه خودش را در پیچ و خم زندگی پیدا می کند ..

/ 53 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پــــــویا

آدم ها زود پشیمان میشوند گاهی از گفته هایشان، گاهی از نگفته هایشان گاهی از گفتن نگفتنی هایشان و گاهــــــــــــــــی هم از نگفتن گفتنی هایشـــــــان....[گل]

صبور

کوچه ای را بود نامش معرفت ... مردمانش با مرام از هر جهت ... سیل آمد کوچه را ویرانه کرد ... مردمش را با جهان بیگانه کرد ... هرچه در آن کوی بود از معرفت ... شست و با خود برد سیل بی صفت ... از تمام کوچه تنها یک نفر ... خانه اش ماند و خودش جست از خطر ... رسم و راه نیک هرجا بود و هست ... از نهاد مردم آن کوچه است ... چونکه در اندیشه ام اینگونه ای ... حتم دارم از بچه های آن کوچه ای ...

محدثه

در هیاهوی زندگی دریافتم چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت در حالی که گویی ایستاده بودم و چه غصه هایی که سپیدی موهایم را حاصل شد در حالی که قصه ای کودکانه بیش نبود دریافتم کسی هست که اگر بخواهد می شود و اگر نه نمی شود به همین سادگی… سلام گل بانو به ما هم سر بزن خوشحال میشیم

پــــــویا

در عمق آرزوی من است که در وجودت خانه ای داشته باشم حتی به مساحت یک "یاد"

فرزانه

می خواهم برایتان نذری کنم آقا ! میدانم، نذر های من ،نظر شما را برای آمدن بر نمی گرداند، نمی گذارند گناهان .. می خواهم هر جمعه ، دم غروب، کوچه را آب و جارو کنم .. و یک بغل نرگس مست را بنشانم در راه .. شاید از این حوالی رد شدید .. و آنگاه لبخند شما و خریدار که مائیم !!

صبور

آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند . . .

دانلودرایگان گناه

زندگی نه آنقدر شیرین و مرگ نه آنقدر تلخ است كه انسان شرافتش را به آن بفروشد

پــــــویا

مرد..میخواهدخاطره هارابدون اشک مرورکردن… [گل]

پــــــویا

سرسبز دل از شاخه بریدم، تو چه کردی؟ افتادم و بر خاک رسیدم، تو چه کردی؟ من شور و شر موج و تو سرسختی ساحل روزی که به سوی تو دویدم، تو چه کردی؟ هرکس به تو از شوق فرستاد پیامی من قاصد خود بودم و دیدم تو چه کردی!!! مغرور، ولی دست به دامان رقیبان رسوا شدم و طعنه شنیدم، تو چه کردی؟ «تنهایی و رسوایی»، «بی‌مهری و آزار» ای عشق، ببین من چه کشیدم تو چه کردی!! فاضل نظری