روزهای آخر سال....

یک سال دیگر گذشت

بعضی پیرتر شدیم وشکسته تر، و بعضی هم جوان تر وشاداب تر.....

دفتر روزهای سال را ورق می زنیم وبر سیاه ترین وسفیدترین صفحاتش مکث می کنیم:

عزیزانی را از کف دادیم ؟

عزیزانی را به کف آوردیم ؟

به ناکامی رسیدیم ؟

و یا شاهد آرزو را به آغوش کشیدیم!؟

××××××××

 هر چه بود گذشت ،   تغییر اصل لایتغیر زندگیست،

وتلخی ها وشیرینی ها رسم همیشگی عمرمان !!!

وحالا....

وحالا چه خوب است در واپسین روزهای سال، منصفانه، آستین همت را بالا بزنیم وکردار یکسالمان را بر ترازوی عمل بسنجیم:

چقدر برای خدایمان بندگی کردیم ؟

چقدر گره از کار خلق گشودیم ؟

چقدر مهرورزیدیم؟

چقدر برای از راه ماندگان خنکای یک سایه سار شدیم ؟

چنین بودیم ؟..............خوشا به بازوان اندیشه وکردارمان !!!

نبودیم ؟ .............

 

همین امشب در اعماق سکوت وتاریکی با خدایمان عهد می بندیم که:

در روزهای باقی امسال و عمر خویش جز از جاده بندگی ،گره گشایی ،مهرورزی و...ره نسپریم.

آنی باشیم که درزمان افول آفتاب عمرمان،نگاه حسرت به راه طی کرده نیاندازیم.

/ 111 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پــــــــویا

اینقدر سکوت نکن … زمزمه کن گاهی ! قدم بزن در کوچه های زندگی … و گاهی آرام پرواز کن … این آبی بیکران مال تو نباشد … مال کیست ؟؟[گل]

دریا

زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ، فرقی نمی کند که گودال کوچک آبی باشی ، یا دریای بیکران ، زلال که باشی ، آسمان در تو پیداست.

فائزه

ممنون معلم مهربانی ها....... شما هم ایشالله سال خوبی داشته باشید... راستی ارمغان هم کلی باهام رفیق شده دختر خیلی خوبیه...

پــــــــویا

چرا وقتی درمن راه میروی صدای قدمهایت را نمیشنوم؟ چرا اینقدر آهسته ، اینقدر نازک؟ میترسی شیشه ی دلم ترک بردارد؟ اری دل من بند خورده ی رفتن هاست ... اهسته بیا که اگر روزی رفتی دل من صدپاره ی این مصیبت نشود نیلوفر ثانی [گل]

پــــــــویا

عشق که بر در خانه ات کوبید زود در را باز نکن بعضى ها مثل کودکان در را زده و فرار مى کنند..[گل]

پــــــــویا

گاهی به خودت احترام بگذار؛... یک چای داغ بریز داخل زیباترین استکان خانه؛... یک دانه شیرینی هم بگذار کنارش ؛... همراه یک آهنگ دلنشین و به خودت بگو : بفرمایید... ! چایتان سرد نشود...! به خودت ؛ باورت و زندگی ات عشق بورز؛... سن و سال ات مشکل عشق نیست؛... زمان نمی تواند بلور اصل را کدر کند؛... مگر آنکه تو پیوسته؛ برق انداختن آن را از یاد برده باشی؛... برای خودت دعا کن که آرام باشی ؛ صبور باشی ؛... مهم نیست که آخرین زلزله ی زندگی ات چند ریشتر بود؛ مهم نیست که در آن زلزله چه چیزهایی را از دست دادی ؛... مهم این است که دوباره از نو بسازی زندگی ات و باورت را... جهانت را... حالا بفرمائید شیرینی یزدی... جاتون خالی لوز و قطاب [گل]

پــــــــویا

«از کسی که کتابخانه دارد و کتاب های زیاد می خواند نترس، از کسی بترس که یک کتاب دارد و آنرا مقدس می پندارد» * نیچه [گل]

پــــــــویا

بی خیال نداشته هایت... بی خیال دلتنگی هایت... بی خیال هرچه که خیالت را نا آرام میکند... به من بگو ببینم... امروز نفس کشیده ای؟ آری؟ پس خوش به حالت... عمیق نفس بکش... عمیق... عشق را... زندگی را... بودن را... بچش... ببین... لمس کن... و با تک تک سلولهایت لبخند یزن و بگو... معبود من،شکر که مرا جان بخشیدی... [گل]

پــــــــویا

و چه بی ذوق !! جهانی که مرا با تو ندید . . . محمد علی بهمنی [گل]