این نیز بگذرد

نذر کرده ام
یک روزی که خوشحال تر بودم
بیایم و بنویسم که
زندگی را باید با لذت خورد
که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید
و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد .
یک روزی که خوشحال تر بودم
می آیم و می نویسم که
" این نیز بگذرد "

مثل همیشه که همه چیز گذشته است و
آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است.

یک روزی که خوشحال تر بودم
یک نقاشی از پاییز میگذارم ،
که یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست.

زندگی پاییز هم می شود ،
رنگارنگ ، از همه رنگ ، بخر و ببر!

یک روزی که خوشحال تر بودم
نذرم را ادا می کنم

تا روزهایی مثل حالا
که خستگی و ناتوانی
لای دست و پایم پیچیده است
بخوانمشان و یادم بیاید که

هیچ بهار و پاییزی بی زمستان مزه نمی دهد
و هیچ آسیاب آرامی بی طوفان.

        مهدی اخوان ثالث

/ 63 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پــــــــویا

مهر پاییز کجا بود در این شهر شلوغ چار فصل دل من در خطر بی مهری ست " بتول مبشری " [گل]

پــــــــویا

تمام غصه ها دقیقا از جایی آغاز می شوند که ترازو برمی داری و می افتی به جان دوست داشتنت... اندازه می گیری... حساب و کتاب می کنی... و خدا نکند حساب و کتابت برسد به آنجا که زیادتر دوستش داشته ای.... زیادتر دل داده ای... زیادتر بخشیده ای... به قدر یک ذره... یک نقطه... یک ثانیه حتی.... درست از همانجاست که توقع آغاز می شود... و" توقع" آغاز همه رنج هایی است که به نام "دوست داشتن" می آید! [گل]

پــــــــویا

کاش امسال خدا رزق مرا بنویسد اربعین پای پیاده سفر کرب و بلا ......[گل]

شیدا"فَرمِہ"

یا ارحم الراحمین سلام آفتاب نازم... بهرام شید پاییزی گرم...آرام...زیبا...وخوبی سپری کنید... کم نیستند شادی ها، حتی اگر بزرگ نباشند... چه آسان تماشاگر سبقت ثانیه هاییم و به عبورشان میخندیم چه آسان لحظه ها را به کام هم تلخ می کنیم و چه ارزان می فروشیم لذت با هم بودن را چه زود دیر می شود و نمیدانیم که: فردا می آید شاید ما نباشیم! "سید علی صالحی" "سایہ بهشت" +نوشته بسیار زیبا...عمیق ودقیق... [گل][لبخند][گل]

پــــــــویا

آرام شده ام ... مثل ... درختی در پاییز ... وقتی ... تمام برگ هایش ... را ... باد برده باشد ...!! . . عباس رزاقی [گل]

پــــــــویا

امان از چَشم هایت ! نگاه که می کنی هزار خورشید بر من می تابد... امان از لبهایت ! سخن که می گویی داغِ صد بوسه به من می مانَد... امان از موهایت ! رها که می کنی به " دلم " ترانه ها می بارد... به من بگو ترنمِ دل انگیزه کدام بارانی ؟ که از صدای نبودنت بهانه می گیرم.... سولماز حاجی[گل]

پــــــــویا

ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﻢ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﻏﺎﻓﻠﻢ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﻢ ﺷﺐ ﮐﻪ ﻣﻬﺘﺎﺏ ﺩﺭﺁﯾﯿﻨﻪ ﯼ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺭ ﻗﺼﺪ ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﻢ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﻢ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﺗﻮ ﻣﯽ ﭘﺮﺩﺍﺯﻡ ﻫﻤﻪ ﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﺷﺐ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﻢ ﭼﯿﺴﺘﯽ ؟ ﺧﻮﺍﺏ ﻭ ﺧﯿﺎﻟﯽ ؟ ﺳﻔﺮﯼ ؟ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﯼ ؟ ﮐﻪ ﺩﺭﺍﯾﻦ ﺧﻠﻮﺕ ﺷﺐ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﻢ[گل]

پــــــــویا

نمی دانم فاصله ام با مرگ چه اندازه است اما، با زندگی زیاد است! [گل]

پــــــــویا

من از تو جز تو چیز ِدیگری هرگز نمیخواهم تراشیـــــده برلیان پیکری هرگز نمیخواهم اگر آغوش ِ تو یعنی قفس، من قول خواهم داد که دیگر تا ابد بال و پری هرگــــز نمیخواهم شبـــم توفانی ِ امواج ِ مویت حضرت ِ دریا! مرا غرق ِ خودت کن بندری هرگز نمیخواهم به حتا برکه ای هم راضی ام مهتاب ِ من باشی تو را میخاهم و نیلوفـــــری هرگز نمیخواهم مرا غارت کن از طرز ِ نگاهت در شبی/خونی بجز چشمان ِ تو غارتگـــری هرگز نمیخواهم دمـــــار از روزگــــارم دربیاور هرچه میخواهی منم تسلیم ِ عشقت، سنگری هرگز نمیخواهم لبت را بر لبم آتش بزن هفتــــــــاد پشتم را نه تنها دود/مان، خاکستری هرگز نمیخواهم جهان را با فقط یک گوشه ی ِ اخم تو میگیرم که غیر از سایه ات تاج ِ سری هرگز نمیخواهم در آغوش ِ تو تا بعد از قیــــــــامت نیز میخوابم که من محشرتر از تو محشری هرگز نمیخواهم به خوابم آمدی با شوق بوسیــــدی مرا گفتی: من از "شهراد" ِ خود، عاشق تری هرگز نمیخواهم . . *شهراد میدری*